سيد حسن آصف آگاه
171
سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)
به دو گفت يزدان كه اى خوبكار * نگر تا چه ديدى به من برشمار چنين گفت پس مردِ پاكيزه دين * بدارندهء آسمان و زمين كه ديدم بسى را خداوند مال * روانها به دوزخ ميان وَبال چو از نعمت او نكردند شكر * بَرِ اهرمن گفت بايست عُذر بديدم بسى خلق بىسيموزر * شبوروز در خدمت دادگر به خشنودىِ آنچه ديدش ز رَبّ * نياسود از شكر او روزوشب روانِ ورا در بهشتِ بَرين * بديدم بهجايى كه بُد مهترين بسى را بديدم توانگر به مال * و ليكن ز فرزند درويش حال چو ديدم كه منزلگهش دوزخست * دلم از غم او پر از آفتست بسى مرد درويش ديدم ز عام * ز فرزند همواره دل شادكام چو ديدم روانش ميان بهشت * دل و جانم از مِهر او شاد گشت [ تمثيل درخت هفت شاخ و پيشگويىهاى يزدان براى زرتشت ] بديدم درختى بَر و شاخ هفت * كه هر جايگاهى ازو سايه رفت يكى شاخِ زرين و ديگر ز سيم * سه ديگر برنج و ز دُرّ يتيم چهارم ز روى همه شاخِ اوى * و پنجم ز ارزيز بودش بر وى ششم شاخ بودش ز پولادِ سخت * چو هفتم ازو بود آهن گُمِخت چنين گفت زرتشت را دادگر * كه اى مردِ باهوش و عقل و بَصَر درختى كه ديدى تو با هفت شاخ * نهاده جهانست پيشت فراخ بُوَد هفت ره شورش اندر جهان * ز نيكوبدِ گردشِ آسمان پس آن شاخ زرين كه ديدى همى * بود آنكه زى ما رسيدى همى ز من دين پذيرى و پيغامِ من * رسانى يكايك بدان انجمن بود شاخ سيم آنكه شاه زمين * پذيرد ز تو پاك و پاكيزه دين گسسته شود جرم ديو پليد * شوندش به زيرزمين ناپديد ز تن خود چو بينند بىكالبد * نهانى كنندش همه كار بد ابى كالبد لشكر خويشتن * چو بيند غريوان شود اهرمن نه پرهيز دارند در دين پاك * ازين آب و هم آتش و باد و خاك